X
تبلیغات
من ازآن روزی که در بند توأم آزادم

من ازآن روزی که در بند توأم آزادم

دل کندن اگر آسان بود فرهاد بجای کوه دل میکند!!!@عاشقانه@

اندکی فکر کن ...

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 13:37  توسط کوچولو  | 

فردوسییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی...

  در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

ھمه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مھر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

ھمه بنده ناب یزدان پاک
ھمه دل پر از مھر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نھاد

بزرگی به مردی و فرھنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و ھوش ما
چه شد مھر میھن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
ھمه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 19:33  توسط کوچولو  | 

از طرف خودم به خودم

سلام سلام سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

آقا تولدم مبارررررررررررررررررررررررررررک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم واسه آجی افسانه کوچولوموچولو شده!!!!!!!!!!!!!!!خیلی نامردی آجی قول دادی زود به زود بهمون سر بزنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
لمس بودنت مبارک

از طرف خودم به خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 10:6  توسط کوچولو  | 

نشد که بشه...

خواستم اما نشد...

شاید هم به رسم همیشه دلم پادر میانی کرد...

هرچه بادا باد

من سخت تر از سنگ کمر بسته ام تا در کنار ناملایمات تو آرامش آموختن را به نظاره بنشینم

اگر چه به قیمت باختن آشکار  اما بردن نهان...

کاش میدانستی واژه هایم چه میگوید...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 17:56  توسط کوچولو  | 

من گذشتم از آن چه او پیش از من ازاو گذشت تا هر دو باز هم در گذشتن با هم باشیم

تقدیم به دلارامی که باور نبودنش تلخ ترین یقین من است

کسی که میخواهم نباشد تا مبادا بودنش روزی نبودنش را دچار تشویش سازد

ازمن به تو که دورنبودی اما دور شدی

مراقب آنچه در درونت زبانه میکشذ باشه

مبادا شعله طمع برای نداشته هایت داشته هایت را نابود کند

مبادا به شعله آتش بعد از خاموشی نگاه کنی...

بهترین ها برای تو از منی که به تظاهر بهترینت بودم شاید هم بیهوده ترینت...

 

س . خ

 سلام ای غروب غریبانه ی دل

 

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام ای همه لحظه های جدایی

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

خداحافظ ای قصه های عاشقانه

 

خداحافظ ای آبی روشن عشق

 

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای هم نشین همیشه

 

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بیمن

 

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تورا می سپارم به مینا های مهتاب

 

تو را می سپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم اگر شب نشسته

 

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تا نسوزم

 

به دل می سپارم تورا تا نمیرم

 

اگر چشمه ی اوج از غم نخشکد

 

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و باد دل من

 

خداحافظ ای سایه سار همیشه

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

 

خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 11:16  توسط کوچولو  | 

اینم عکس دانشکده جدید فنی مهندسی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 18:31  توسط کوچولو  | 

شعری زیبا از زنده یاد فرهاد

سلام

ببخشید که خبری ازم نبود

دانشگاه ثبت نام کردم باید حسابی درس بخونم

قضیه حیثیتیه!!!

بالاخره به یکی از هدفام رسیدم

من عاشق مهندسی برق بودم و هستم

این آخر آخرا دیگه از رفتن به این رشته نا امید شده بودم که یه دفعه همه چیز عوض شد!!!

خلاصه ثبت نام کردم و خلاص!!!

 

شعری زیبا از زنده یاد فرهاد

رستنی ها کم نیست 
من و تو کم بودیم 
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم 
گفتنی ها کم نیست 
من و تو کم گفتیم 
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم 
دیدنی ها کم نیست 
من و تو کم دیدیم 
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم 
چیدنی ها کم نیست 
من و تو کم چیدیم 
وقت گل دادن عشق روی دار قالی 
بی سبب حتی پرتـاب گل ســرخی را ترسیدیم 
خواندنی ها کم نیست 
من و تو کم خواندیم 
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد 
با دهانی بسته واماندیم 
من و تو کم بودیم 
من و تو اما در میدان ها اینک اندازه ما می خوانیم 
مــا به انـــدازه مـــا می بیــــنیم 
مــا به انـــدازه مـــا می چینیـــم 
مــا به انـــدازه مـــا می گـوییــم 
مــا به انـــدازه مـــا می روییـــم 
من و تو 
کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم 
من و تو 
خم نه و درهم نه و کم هـم نه که می باید با هم باشـیم 
من و تو 
حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم 
من و تو 
حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم 
من و تو 
حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم 
گفتنی ها کم نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 18:19  توسط کوچولو  | 

بعد از مدتها

سلام به همه بخصوص شبنم جون

خیلی منتظزت بودم بیای

خیلی خوشحالم حالت خوب شد

آب دادی عوض ماست به دوغ ای دنیا

راست یک مو به تنت نیست دروغ ای دنیا

 پیله ور فکر خرش بود خودش را گم کرد

توچه بازار شرابی و شلوغ ای دنیا

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 18:25  توسط کوچولو  | 

آسمان فرصت ژرواز بلند است ولی...قصه این است چه اندازه کبوتر باشی!!!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 8:37  توسط کوچولو  | 

مهندسی برق

سلام امروز اومدم نت نتیجه کنکورم رو گرفتم

مهندسی برق مخابرات واحد امیدیه قبول شدم

کامپیوترم خرابه اگه بازم تونستم می یام نت بهتون سر میزنم

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 12:7  توسط کوچولو  |